سلام دخترخوشگلم
خوبی عزیزتر از جونم؟تو دختر نکته سنج و خیلی باهوشی هستی ، برای همین دو تا نکته رو بهت یادآوری میکنم: اولیش اینکه دوستان صمیمی با دیدن کمترین نشونه و ردپایی از آدم خوشحال میشن ، حتی اگه این نشونه یه کامنت باشه ، پس این حداقل شاد شدن رو هیچوقت از اونها نگیر ، دومیش هم اینکه در هیچ کاری کیفیت رو فدای کمیت نکن ، تعداد پستهای من یکی کمتر یا بیشتر باشه خیلی مهم نیست ، اونی که مهمه پیام داشتن و مفید بودنشه بابا ، تو هم همینطوری هستی عزیزم اما خوب بازم بیشتر دقت کن نفسم.
یه چیز دیگه صمیمی ترین دوستای آدما پدر و مادراشون هستن ...
شب خوش زیبای باباش
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:11  توسط آ میرزا
|
سلام دختر ِبابا
خیلی کم حرف شدی این روزا ، چرا آخه؟ اتفاقی افتاده که من نباید بدونم؟ یادت باشه که اینجور وقتا ، احساس میکنم یا کم انرژی هستی و یا بی انگیزه !
به تو توصیه میکنم حتما حرفاتو بزنی ، با اینکار هم سبک میشی ، هم از مشورت دیگران بهره مند میشی و بهترین تصمیم را خواهی گرفت .
شب بخیر گلم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:55  توسط آ میرزا
|
سلام دخترم
اومدم روز میلاد حضرت فاطمه ، روز زن ، رو بهت تبریک بگم . همین ، شب خوش
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:29  توسط آ میرزا
|
سلام دختر گلم
امروز یه طرحی از یه کودک دیدم که خیلی شبیه محمد بود ، این شد که به نظرم رسید از این روزای محمد برات بگم ، ... خیلی شیطون شده ،...خیلی ، دو سه روزه که میتونه بشینه ، البته بعد چند دقیقه از بس وول میخوره امکان افتادنش هست ، واسه همین باید مواظبش بود ، خیلی هم سر و صدا و جیغ جیغ میکنه ، یسره هم باید بهش توجه کرد ، دیشب بیخوابی به سرش زده بود ناجور ، ساعت ۱ نیمه شب بود که شیطونیش گرفته بود ، من گذاشتمش توی روروک و خودم گرفتم خوابیدم ، اما پسره ی بی کله هی با روروک خودشو میزد کنار تخت ، تا منو بلند کنه ، باورت نمیشه ۴۵/۱ نیمه شب بغلش کردم بردمش بیرون توی خیابون ، تا ساعت ۴۵/۲ اینقد براش لالایی گفتم بلکه بخوابه ، اما آخرش خودم خوابم گرفت اوردمش بالا و به بیتا سپردمشو خودم خوابیدم .
راستی امروز صبح هم ساعت ۷ حرکت کردم رفتم امامه ی لواسون ، جات خالی ،عجب هوایی بود ،یه عالمه کوه نوردی کردم و کلی هم ریواس کندم ، یه چیز جالب دیگه با یه بابایی صحبت کردم تا یه تعداد میش (گوسفند ماده) با بره هاشون بخرم ، بذارمشون توی گله ، تا آخر تابستون بره ها بزرگ میشن ، فک کنم دیدنشون خیلی باحاله
. همین دیگه ...
شب بخیر عزیزم
پ.ن : از محمد برات گفتم تا هی نگی بابایی چرا تا آخر شب بیداری؟
بعد نوشت : یکی نیست بگه آخه پیرمرد درسته تو بچه دوس داری اما توی این سن و سال دیگه بچه اوردنت چی بود؟
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:21  توسط آ میرزا
|
سلام دختر خوشگلم ، خوبی نفس بابا؟
یادمه کودک که بودم واسه هر مشکلی که گریه میکردم ، بابام میگفت گریه مشکلی رو حل نمیکنه بشین فکر کن ببین راه حل چیه .
من یه جمله به این حرف بابام اضافه میکنم ، اونم اینکه وقتی فکر کردی و راه حل رو پیدا کردی ، سریع تصمیمتو با برداشتن یه قدم عملی کن ، همیشه سختترین کار برداشتن قدم اول است ، قدمهای بعدی بصورت روتین برداشته خواهد شد ، یادت باشه کاری که شروع میشه لاجرم به پایان خواهد رسید ، بابا جون ارادتو قوی کن ، هیچوقت بی اراده نباش گلم .
خیلی دوستت دارم نازنینم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:55  توسط آ میرزا
|
سلام دختر قشنگم
امیدوارم جمعه ی خوبیو پشت سر گذاشته باشی ، تو افق فکری بازی داری ، دید تو وسیع هست و بخوبی میتونی تفاوت آدمها رو درک کنی ، به همین خاطر ، حتما اینو هم خوب میدونی : آدمهایی هستند که میتونند برای هم همه کاری بکنند و به همدیگه احترام بذارند ، بدون اینکه پای هیچ فایده ای بجز محبت وسط باشه ، ... آدمهایی که با لذتی وصف ناشدنی دوست میدارند و دوست داشته میشوند ... ، دختر مهربونم یادت باشه هر وقت توی زندگیت به چنین افرادی برخوردی بسادگی از دستشون ندی .
شب خوش دخترم ، خوب بخوابی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:14  توسط آ میرزا
|
سلام شب بخیر بابا
دختر خوشگلم تا حالا فکر کردی خود شناسی یعنی چی ؟ و واسه چی ما باید خودمونو بشناسیم؟ ببین بابا جون خیلی ساده هست : آدما یه ظاهر دارن یه باطن ، ظاهرشونو هم دیگران میبینن و هم خودشون براحتی توی آیینه میتونن ببینن ، واسه همینم هست که هر کسی بسادگی میتونه عیبا و زشتیهای ظاهرشو برطرف کنه ، به همین علتم هست که بیشتر وقت همه ی آدما صرف درست کردن ظاهرشون میشه ، اما باطن آدما رو هیچ کسی نمیتونه ببینه ، خود آدما هم وسیله ای مثل آیینه ندارن که باطن خودشونو ببینن ، حالا خودشناسی یعنی پیدا کردن روشی برای دیدن باطن خودمون ، یعنی توانایی دیدن عیبها و زشتیهای باطن و در نتیجه رفع اونا .
یه چیز دیگه اینکه آدم لازم نیست از بیماریهای جسمیش خبر داشته باشه ، چون با وجود دکتر و آزمایشات گوناگون و بروشهای مختلف میتونه به اونها آگاه بشه ، اما بیماریهای روحی و باطنی آدمو هیچکس بجز خودش تشخیص نمیده و فقط هم خودش هست که میتونه درمونشون کنه ، آدمهایی به بزرگی میرسن که باطن خودشونو هم براحتی ظاهرشون ببینن و به زیبایی باطنشون هم فکر کنن و براش وقت بذارن....
میدونی که خیلی دوستت دارم ـ باباش
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:38  توسط آ میرزا
|
سلام به روی ماه دختر قشنگم
چطوری گلم؟ایام به کام هست بابا؟اگی بخوای بدونی کارهای من در چه وضعیه ، باید برات بگم بالاخره دیروز بتون فونداسیون پروژه ی بالارو ریختیم ، از بیست و چهارم آذر که شروع عملیات ساختمونی بود تا دهم اردیبهشت میشه ۱۳۶ روز ، خیلی وقتا شده من یه ساختمون کوچیک رو توی همین مدت از صفر تا صد تکمیل کرده ام ، طولانی شدن مدت آماده سازی تا بتون ریزی ، خیلی واضح و روشن ، به من نشون داد ، هر چقدر کاری که آدم میخواد انجام بده بزرگتر باشه ، باید وقت و دقت بیشتریو صرف پی ریزی اساس آن کار کنه ، فرقی نمیکنه آن کار یه کار اجرایی باشه ، یا یه کار ذهنی ، یا یه کار هنری و یا ساختن یه زندگی ...
یادت باشه : هر چقدر زندگیت برای تو بیشتر اهمیت داره ، باید با وسواس و دقت بیشتری شالوده و اساس زندگیتو برنامه ریزی کنی ، تمام آینده ی تو بر روی اساسی که الان برای زندگیت پی ریزی میکنی بنا خواهد شد.
شب خوش عزیز دلم
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:25  توسط آ میرزا
|
سلام دختر قشنگم
خوبی تو ؟ چه خبرا ؟ سالمی ، سلامتی ؟ یه چیزی برات میگم ، شاید باورش برات مشکل باشه از نیمه ی فروردین به اینطرف حال و روزم به هم ریخته ، بدون اغراق روز به روز دارم پیر میشم ، هر روز هم به اندازه ی یکسال ، یه روزش رو خودت میدونی چی نوشتی برای من ، روزهای دیگه هم اتفاقاتی که انتظار هیچکدومشون رو نداشتم ، اینقدی برات بگم که منی که هیچکس عصبانیتمو ندیده بود ، نیمه های دیشب بود که عصبانی شدم ناجور .
حال خودمو نمیفهمم ، چرا من اینجوری شدم دختر ؟ تو دلیلشو میدونی؟ هر چی هست همین الان تصمیم گرفتم برم حضرت عبدالعظیم ، فقط اونجا آرومم میکنه ، برای تو حتما دعا میکنم .
از من نپرس چرا ؟ دلیلی برای کارهام ندارم ، تو رو اما بی دلیل دوست دارم ، مواظب خودت باش دخترم .
بعد نوشت : حس ندارم ، امشب نمیرم ...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 21:43  توسط آ میرزا
|
سلام دختر
خوبی بابا؟ یه روزایی میپرسیدی چقد دلتنگ تو میشم ؟ من همیشه میگفتم: این حرفا چیه؟میگفتم من آدم خیلی منطقیی هستم ، اما بذا امروز یه اعترافی بکنم: باباها هر روزی که به عمرشون اضافه میشه ، صدها برابر روز قبلشون ، دلتنگ دخترشون میشن ، شک نداشته باش .
یه چیز دیگه هم بگم : یادت باشه هیچ دختری نمیتونه درک کنه باباش چقد دوسش داره ، حتی اگی باباش اصلا هم بروز نده .....
پ . ن : امروز خیلی دلتنگتم ، خیلی ...
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 19:26  توسط آ میرزا
|